پایان نامه ای زراعت  

درخواست حذف این مطلب
پایان نامه ای زراعتدر پایان نامه ای زراعت مطالعه عوامل ایجاد تنش های زیستی و غیر زیستی همواره مورد توجه بسیاری از پژوهشگران این رشته بوده است. در پایان نامه ااین مطالعات بر روی گیاهان مختلفی صورت می گیرد. گونه های خانواده لگوم بعد از گندم و جو بیشترین مطالعات را در این خصوص به خود اختصاص داده اند. یکی از انواع گونه های مورد مطالعه در پایان نامه ا گیاه نخود است. در این نوع پایان نامه ذکر شده است که گیاه نخود سومین لگوم مهم جه

ادامه مطلب  

خشم اژدها:/  

درخواست حذف این مطلب
زدم یه لنگش رو شل !! دویل سختی بود! اون یه تیر شلیک کرد من سه تیر... +میدونید مادر من یه مادربزرگ داشته که خیلی ت و نا ز طلا و جوجه رنگی و اینا بوده... توی محلشون یه زن سلیطه ی زبون دراز وحشی و قلدر بوده که همه ی محل از دستش عاصی بودن....حتی مردهای قلچماق. یه روز این زنه به پست مادربزرگ مامانم می خوره که اون موقع یه زن جوون بوده و داشته یه کمی واسه خودش راه میرفته است!...یهو زنه میگه:هی تو! مادربزرگ با مهربونی میگه:"منو میگی؟" زنه میگه:"په با بواتم؟(پس با با

ادامه مطلب  

مادربزرگ  

درخواست حذف این مطلب
یادت هنوز یادم را ترک نکرده استیاد قصه های شیرین و زیبایتیاد خنده های زیباتر از گلتیاد صبوری و عزت نفس بی همتایت یاد تو همیشه در یادم ميماند ای مادربزرگ زیبا تر از گلمراحت بخواب که ستارگان و آسمان و باران همه در فراق تو گریانند

ادامه مطلب  

این روزها  

درخواست حذف این مطلب
هوالصبور السلام علیک یااباصالح خدایااگرچه از دنیاخسته ام اگرچه مثل کودکی که آغوش مادرش روگم کرده سردرگمم امانگاهم به مهربانیهای تو دنیااین سه روزبه چشمم بی نهایت قشنگه این روزهایه حس قشنگ منو به کودکیهام برده به خونه ی مادربزرگ به خونه ی گاهگلی ساده وگرمش که از شعله های گرم اتیش سوز زمستون روازیادمون می برد به حیاط بزرگ وجوی که ازپای درخت لیمومی گذشت به صبحهای سردوشیرتازه وگرم که دستهای مادربزرگ می دوشید به گرمای آغوش مهربانش خدایاچقدر

ادامه مطلب  

اینجوریاست  

درخواست حذف این مطلب
مادربزرگ همیشه میگفت : چیزی رو به زور از خدا نخواین. اگه بچه دار نمیشید اصرار زیاد نداشته باشید. اگه ی رو دوست دارید و هر کاری میکنید نمیشه که بهش برسید، فراموشش کنید. اگه مال و ثروت خاصی میخواهید و هر چه میدوید نمی تونید بدستش بیارید، ازش بگذرید. نه اینکه تلاش نکنید ولی اصرار زیاد هم نداشته باشید. حتما حکمتی درش هست. مادربزرگ میگفت: اگر چیزی رو به زور از خدا بگیرید حتما تاوانش رو پس میدید. داستان مردی رو تعریف میکرد که پنج دختر داشت ودر حس

ادامه مطلب  

**دلنوشته**  

درخواست حذف این مطلب
ظهرها بعد از خوردن ناهار، پهن می شدیم روی گل های قالی، زیر بازی سایه و آفتاب و ... توریِ پنجره های قدی.مادربزرگ کمی دورتر از ما روی پهلو می خو ... د و یکی از دست هایش را زیر بالشت گرد و بزرگش می برد و دست دیگرش را مشت می کرد می گذاشت زیر همان گونه ای که روی بالشت می خو ... د. گاهی چادری که همیشه موقع نشستن دورش بود را می کشید رویش، گاهی یکی از آن ملحفه های سفید.اما هیچکدام فرقی نداشت. بوی تن مادربزرگ می پیچید توی رخوت ظهر تابستان؛ کهن ... شیرینی مثل ِ هما

ادامه مطلب  

خونه مادربزرگ  

درخواست حذف این مطلب
سلام دیروز را درخانه مادربزرگ گذراندم...من و او تنهای تنها! گذار از کوچه خیال کودکی مادربزرگ شنیدن قصه های او برایم شیرین بود. از دست پخت خوبم تعریف کرد، خوشحال بود که خانه کوچک اش را تمیز می ... ...برای سلامتی ام دعا کرد...همه چیز ساده و بی تکلف بود...قربان صدقه های او همه از روی محبت بود...دائم میگفت انشالله همه با فرزندان خود خوش باشند...خدا کند همه از بهره عمرشان لذت ببرند... با هم پیاده روی کردیم...بلند بلند خندیدیم...او به من افتخار میکرد، چقدر شیر

ادامه مطلب  

سنگر  

درخواست حذف این مطلب
« گونی» ها را برای آسف ... می خواستیم « شِن» ها را برای دیوار کلاس .اما سنگرهای جنگ مدرسه ی ما را یکجا بلعید ! جنگ که شروع شد نمکدان مادر بزرگ دیگر شعر نمی پاشید...خیارهای جالیز پلاسید ... گوشها کر شدند و تصنیف های دلکش لابلای آژیرها ترکش می خورند و بوی هراس می گرفتند ... پرنده های آهنیمرغ ... ها را زمین ... ر ... د و دانه های تسبیح مادربزرگیکی یکی خدا را به کمک می طلبیدند تا شهرمان را آزاد کند ... آتش جنگ دفترچه ی خاطرات خواهرم را سوزاند و پروانه های خشکیده

ادامه مطلب  

❄️ برف نو در آغوش آسمان آذر... چه اتفاق مبارکی ست ! مادربزرگ همیشه می گوید:برف نو یک نشانه از افت  

درخواست حذف این مطلب
❄️ برف نو در آغوش آسمان آذر... چه اتفاق مبارکی ست ! مادربزرگ همیشه می گوید:برف نو یک نشانه از افتادن اتفاق خوب است امیدوارم اتفاق خوب زند ... تان امروز به حقیقت بپیوندد ... ❄️ برف نو مبارک ... آذر به خیر ... آرزو دارم با هر دونه برف یه دونه از غم دلت کم بشه... سلام زند ... ... ☃@azarandamischool

ادامه مطلب  

داستان انگلیسی شنل قرمزی  

درخواست حذف این مطلب
little red riding hood little red riding hood lived in a wood with her mother. one day little red riding hood went to visit her granny. she had a nice cake in her basket. on her way little red riding hood met a wolf. “hello!” said the wolf. “where are you going?” “i’m going to see my grandmother. she lives in a house behind those trees.” the wolf ran to granny’s house and ate granny up. he got into granny’s bed. a little later, little red riding hood reached the house. she looked at the wolf. “granny, what big eyes you have!” “all the better to see you with!” said the wolf. “granny, what big ears you have!” “all the better to hear you with!” said the wolf. “granny, what a big nose you have!” “all the better to smell you with!” said the wolf. “gra

ادامه مطلب  

یه دختر رایحه ای !  

درخواست حذف این مطلب
سلام ، امروز با یه دختری برای کار قرار داشتم که تلگرامی باهم صحبت کرده بودیم و از روی صحبت تشخیص داده بود من آقا هستم ، منم شیطنتم گل کرد و تا لحظه دیدار سعی ...  متوجه نشه که خانومم  دیدار امروز حدود دو ساعتی طول کشید ، دختر دلنشینی بود ، اگر تعبیر خوابم برای او نباشد ! می تواند همکار فوق العاده ای باشه و کلی انرژی مثبت و حال خوب داره  امروز مادربزرگ اومد اینجا ، جای خالی بابا ... و حضور خیالی اش  همه لحظه ها با ما بود ،انگار به

ادامه مطلب  

رفتی...؟! برمی گردی!؟  

درخواست حذف این مطلب
آخ از آن سکانسِ سریال وضعیت سفید که مادربزرگ از قهر و دعواهای بچه های عجیبش به ستوه آمده و می خواهد همه چیز را رها کند و برود پیش خواهرش... ... بدو بدو، آشفته و از خواب پریده آ ... ین لحظه خودش را به مادربزرگ می رساند، با چشمان پر از اشک نگاهش می کند، از رفتن مادربزرگ نگران است... به صورت مادربزرگ فوت می کند... و مادربزرگ می رود... می رود... آخ از این رفتنِ مادربزرگ ها...

ادامه مطلب  

روز جهانی سالمند  

درخواست حذف این مطلب
به مناسب روز جهانی سالمند و روز پدربزرگ ها و مادر بزرگها ، جشنی در مدرسه ی شاهد دخترانه برگزار شد. در این جشن مربی فرهن ... داستانی به زبان محلی گفتند و در با همکاری مربی ادبی یک بازی با شرکت مادر بزرگ ها و نوه ها برگزار شد. در این بازی چشم نوه ها بسته میشد و در این میان باید مادربزرگ خود را در میان بقیه مادربزرگ ها پیدا می ... د.

ادامه مطلب  

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد ...  

درخواست حذف این مطلب
مادر بزرگ که رفت صفای همه چیز رفت . اصلن کیفیت از همه چیز رفت. دیگه خونه، کوچه، خیابون و هیچی  و هیچی مثل قبل نشد ...پدر بزرگ هم این بی صفایی رو تاب نیاورد. حتی حاضر نشد یک سال با این کیفیتی زند ... کنه. دیگه نتونست این نبودن رو تحمل کنه. جای خالی ِ بعضی آدما رو هیچ ... نمیتونه جبران کنه. پدربزرگم نتونست تاب بیاره این تنهایی رو و سلانه سلانه به راه افتاد. دنبال قدم های مادربزرگ رو گرفت و رفت.  بعد از هشت ماه دوباره به وصال رسیدن اما این دفع

ادامه مطلب  

یلدا مبارک  

درخواست حذف این مطلب
شب یلدا، شب شعر، شب حافظ شب شورشب یلدا، شب سرد، شب طولانی اما بی دردشب یلدا، شب ... مالو، هندونه و خیار ... شب یلدا، کوچیکا و بزرگترا زیر یک سقفشب یلدا، شب فال، فال حافظ، فال حالشب یلدا، شیشه ها بخار دارن کرسیا گرما دارنشب یلدا، شب آجیل، شب فندق و بسته های دربسته و بادومای تلخشب یلدا، شب قصه های مادربزرگ و پدربزرگشب یلدا، شب انار دون کرده و گلپر و دلار ... شب یلدا، شده حالا تلویزیون و دی وی دی و ... هاشب یلدا، همه از هم سوا شدنشب یلدا، به جای بابابزر

ادامه مطلب  

درد روح  

درخواست حذف این مطلب
... مادربزرگ همیشه می گفت درد تن یک جا نمی ماند، کلیه می زند به کمر... کمر می زند به پا... پا می زند به قلب... می گفت درد هی توی تنت تقسیم می شود... اما درد روح ، قلمبه می شود یک جا امانت را می برد... هر ی هم که از راه برسد و بپرسد چه مرگت است فقط می شود دستت را روی زانو و کمرت بگذاری و ناله کنی که تیر می کشد... درد روح را نمی شود نشان ی داد...

ادامه مطلب  

عشق  

درخواست حذف این مطلب
#عشق دلم تنگ استاز زندگی پدربزرگدر روزهای بدون مادربزرگ!!#ع های_اریک_سیماندر

ادامه مطلب  

تفاهم نسل ها بر سر عشق...  

درخواست حذف این مطلب
کنار مادربزرگ مادرم نشستم تو ماشین رادیو داره این آهنگ رو پخش میکنه الله الله الله لا اله الا الله ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان ... ... دارم با حس غرور دهه فجری ، میکنم این آهنگ رو که ، صدای ضعیف و آروم مادربزرگ مادرمم میشنوم و در عین تعجب میبنم ایشونم میکنه ! من و مادربزرگ مادرم هر دو مون داریم این آهنگ رو میکنیم عجیب بود برام! یکم که میگذره مادربزرگ مادرم با این آهنگ گریه میکنه... شاید چون اون روزها رو دیده

ادامه مطلب  

کی میدونه کی نوبتش میرسه؟:)  

درخواست حذف این مطلب
عید قربان خونه ی مادربزرگ بودیم در زدن.. رفتم درباز یه پسرجوون که سیاه پوشیده بود با لبخندگفت مادرت هست؟ مادربزرگم صدا بعد چند دقیقه درو بست و اومد ,گوشت قربونی گرفته بود,مادربزرگ دلنازکه همیشه یهو دیدم داره گریه میکنه.. رفتم پرسیدم چی شده که فهمیدم اون پسر یکی از اشناهای دور بودکه فوت شد همین چندوقت.. مادربزرگ دلش سوخته بودگفت سنی نداشته!نزدیک۵۰سال برق گرفته بودش.. همه تو بهت بودن وناراحت.. اونروز باز به مرگ فکر ..همینقدریهویی درست وقتی که شا

ادامه مطلب  

کی میدونه کی نوبتش میرسه؟:)  

درخواست حذف این مطلب
عید قربان خونه ی مادربزرگ بودیم در زدن.. درباز یه پسرجوون که سیاه پوشیده بود با لبخندگفت مادرت هست؟ مادربزرگم صدا بعد چند دقیقه درو بست و اومد ,گوشت قربونی گرفته بود,مادربزرگ دلنازکه همیشه یهو دیدم داره گریه میکنه.. رفتم پرسیدم چی شده که فهمیدم اون پسر یکی از اشناهای دور بودکه فوت شد همین چندوقت.. مادربزرگ دلش سوخته بودگفت سنی نداشته!نزدیک۵۰سال برق گرفته بودش.. همه تو بهت بودن وناراحت.. اونروز باز به مرگ فکر ..همینقدریهویی درست وقتی که شاید حت

ادامه مطلب  

مادربزرگ  

درخواست حذف این مطلب
یه قرص رو زمین افتاده بود.. مادربزرگ برش داشت خورد.. گفتم چرا میخوری؟اصلا میدونی چیه این؟ گفت:ننه من همه جام درد میکنه بالا ه برای یه جام خوبه.. +متن از من نیست! +امروز موقع اومدن باز دست و پیشونی مادربزرگ بوسیدم..باز شروع کرد برام دعا ,الهی به حق حضرت زهرا خوشبخت شی,حضرت ابوالفضل دسستو بگیره..علی اکبر حسین نگهدارت مادر..الهی... همونجور که کفشامو میپوشیدم تو دلم گفتم چندساله دعام میکنی هربارمیام,ولی...افکارمو پس زدم شلوار روی کفش مرتب ورفتم..

ادامه مطلب  

مادربزرگ  

درخواست حذف این مطلب
یه قرص رو زمین افتاده بود.. مادربزرگ برش داشت خورد.. گفتم چرا میخوری؟اصلا میدونی چیه این؟ گفت:ننه من همه جام درد میکنه بالا ه برای یه جام خوبه.. +متن از من نیست! +امروز موقع اومدن باز دست و پیشونی مادربزرگ بوسیدم..باز شروع کرد برام دعا ,الهی به حق حضرت زهرا خوشبخت شی,حضرت ابوالفضل دستتو بگیره..علی اکبر حسین نگهدارت مادر..الهی... همونجور که کفشامو میپوشیدم تو دلم گفتم چندساله دعام میکنی هربارمیام دعام میکنی,ولی...افکارمو پس زدم شلوار روی کفش مرتب

ادامه مطلب  

happy children day  

درخواست حذف این مطلب
وقتی قرار بود توی حیاط خونه مادربزرگ با اون موزائیکهای مربعی شکل بازی کنیم، نیاز نبود که گچ را به بزرگترین  هم بازی بدیم برخلاف لی لی  بازی توی کوچه روی آسف که کشیدن خونه های مربعی سخت بود که  شکل لی لی را صاف و مرتب بکشیم اصلا توی حیاط مادربزرگ همه چیز مهیا بود, فقط کافی بود یک نفر با زغال یا گچ بین موزائیک ها را پر رنگ کنه بیشتر اوقات سمانه داوطلب میشد. تو جیب  دختر سمانه که تازه به دبستان رفته بود همیشه ته مونده ی گچهای رنگی پیدا

ادامه مطلب  

من و پسر  

درخواست حذف این مطلب
زن زنگ زد که مادربزرگ کمی ناخوش احوال است. رفتم خونشون. فشارخونش بالا رفته بود. بگویم که من در هر شرایطی که به آنجا بروم ، یک گوشه ی ذهنم پیش محمد هست که آیا وقتی آنجا هستم ، سرکی به خانه مادربزرگ می کشد که ببینمش؟ امروز هم اومد. با لباس بارسلونا و حاشیه لبهایش با خامه سفید شده بود. درِ گوشم گفت :« آبجی ! ایندفه که تولد شیش سالگیم شد، مادرجونم رو آمپول بزن » (مادرجون=مادربزرگ مادری) گفتم :«چرااا؟مریضه؟» گفت :«تو همه رو آمپول می زنی .» همین شهریور م

ادامه مطلب  

خاطره....  

درخواست حذف این مطلب
مادربزر من جاری هم بودن.....یعنی با دو تا برادر ازدواج کرده بودن.... هر چی شوهراشون فس فسی بودن, خودشون شیرزن بودن. مادربزرگ پدری خیلی زبل و فرز و هنرمند بود. درست مثل مادربزرگ مادری با این تفاوت که مادربزرگ مادری دنیای مردم داری و دوستی و مهمون نوازی بود و مادربزرگ پدری تلخ و گله مند و خسته اغلب....یه بخشیش دلایل ژنتیکی بود....یه بخشیش هم زود بی شوهر شدن مادربزرگ پدری بود...تنها و بی بچه هاش رو به دندون کشیده بود..... مادربزرگ مادری در اوج اقتدار و توا

ادامه مطلب  

ع ابوالفضل و مادربزرگ مامانی  

درخواست حذف این مطلب
ع ابوالفضل و ع مامان بزرگِ مامانی . مامان بزرگ مامانی نزدیک دو سال پیش فوت کرده و ابوالفضل اون زمان هنوز به دنیا نیومده . روح این مادربزرگ عزیز و همه عزیزانِ از دست رفته شاد . ( برای آمرزش همه رفتگان صلوات بفرستید ) ع ابوالفضل : آذرماه سال 1396

ادامه مطلب  

زمان قدیم !!!  

درخواست حذف این مطلب
مادربزرگ جان تعریف میکنه که زمان شاه تازه ازدواج کرده بوده و بچه ها هم کوچیک بودن و مثله الان نبود و از پدربزرگ جان مرحوم میترسید و اینا۰خلاصه میگه یه روش تبلیغاتی برای اینکه مردم رو عادت بدن که به جای شست و شوی همه چی !!!با صابون گنده ها :))) از فابر استفاده کنن این بود که یه ماشین میومد از سر نبش کوچه ها گاز میداد یهو ترمز میکرد و دم هر خونه که می ایستاد به اون خونه یه بسته فابر بزرگ اندازه سه چهار برابر فابر های کوچک امروزی میدادن و مقدار ۳۰، ۴۰

ادامه مطلب  

یک عاشقانه قدیمی  

درخواست حذف این مطلب
پدربزرگ و مادربزرگ قبل از ازدواج هفت سال عاشق هم بودند. مادربزرگ که زنده بود یک بار ازش پرسیدم: «چجوری عاشق بابابزرگ شدی؟» باخنده گفت: «اینقدر برام آواز خوند تا گول خوردم!»(دریافت)

ادامه مطلب  

سخن بزرگان (2)  

درخواست حذف این مطلب
بهش گفتم دلم میخواد برم چتری هامو کوتاه کنم، اما مادربزرگ درونم اجازه نمیده. گفت برو بزن، هر چی سنت میره بالاتر مادربزرگِ پیرتر و فت تر میشه ها :)

ادامه مطلب  

خونه مادربزرگه  

درخواست حذف این مطلب
اگر شهری به خانه های مادربزرگ هاش احترام نگذارد، فرو می پاشد. اگر مادربزرگ جناب شهردار، هر شهرداری اهل همان شهر نباشد، شهر توسعه پیدا نمیکند. بزرگ می شود اما توسعه پیدا نمی کند. 97

ادامه مطلب