بی داستانی

درخواست حذف این مطلب

خدایا، بیکاره ام مکن، بی مصرفم مکن، عیّاشم مکن، خودباورم مکن، اسیر تنم مکن، پیش فرزندان سرزمینم سرافکنده و سرش ته ام مکن، در به درم کن اما دلبسته به زر و زیورم مکن!

خدایا! کاری مکن که ک ن، آنگاه که از مادران و پدران خود می پرسند: «این میرمَهنا برای مردم ما چه کرده است؟» هیچ هیچ داستانی برای گفتن نداشته باشد!




#بر_جاده_های_آبی_سرخ

#نادر_ابراهیمی


پی نوشت هم می شد که داشته باشد. ولی بگذریم.

کانال تبادل کتاب

درخواست حذف این مطلب

چند وقتی بود یک ایدۀ نیم پخته در ذهنم داشتم و کم کم سعی با بهره بردن از م دوستان پخته ترش کنم. حاصل کار در حال حاضر شده کانال پایین. مخاطب کانال همۀ جمعیت کتاب خوانه و هدفش تبادل(یا فروش با قیمت منصفانه) کتاب هاییه که یک گوشه ای از کتاب خونه هامون جا خوش کرده و خاک می خوره. کتاب هایی که شاید به کار ما نیاد، ولی ممکنه یک نفر صدها کیلومتر اون طرف تر بهش نیاز داشته باشه.

از اونجایی که هدف کانال تنها تبادل کتاب هست، قراره بدون هیچ واسطه ای کار کنه و چون هیچ تبلیغاتی نداره می خوام ازتون خواهش کنم تا در این کار کمک کنید. به چند شکل:

اول اینکه در صورت تمایل خودتون عضو کانال بشید.

دو اینکه شیوه نامۀ کانال رو برای گروه ها، کانال ها و دوستانی که می شناسید بفرستید.

سه اینکه اگر پیشنهاد یا انتقادی نسبت به کانال دارید مطرح کنید.

پیشاپیش ممنونم.


کانال تبادل کتاب

بی همگان

درخواست حذف این مطلب

«بی همگان» شرح زندگانی حسینعلی شبانپور است. پیرمرد چوپان، بادیه نشین تنها، مردی با صدای خوش که سال هاست عاشق است. عاشق نوارهای کاست، عاشق ساز، آواز و تصنیف. می گوید صد نوار دارد از شجریان و موسیقی را تنها از راه شنیدن صدای او یاد گرفته.


دریافت

داری الف.جیم ها

درخواست حذف این مطلب

الف.جیم مدیرعامل گروه آموزشی جوکار در دیدار با مراجع: «با حذف تکلیف منزل دانش آموزان، آنان از فراگیری و آموزش دور شده و به سمت فضای مجازی کشیده می شوند که آثار جبران ناپذیری را به دنبال دارد» هفده آذر-خبرگزاری مهر

شمارگان کل کتاب های کمک درسی در سال ۹۵ شامل ۴۳میلیون و ۲۹۷هزار بوده و در سال ۹۶ با ده درصد کاهش به ۳۸میلیون و ۹۱۷هزار جلد رسیده است. -طبق آمار ارائه شدۀ خبرگزاری ایبنا

مجموع قیمت کتابهای کمک درسی چاپ شده در سال ۹۵ عدد ۷۵۸میلیارد و ۴۷۳میلیون و ۶۸۸هزار تومان بوده که در سال ۹۶ به رقم ۸۰۹میلیارد و ۴۶۱میلیون و ۷۱۵هزار تومان رسیده است.-آمار ارائه شده در همان خبرگزاری

ما هیچ ما نگاه:

نسل قدیمی ها نسل باهوشی بود، وقتی می خواست حرفی بزنند همۀ سی صد کلمه حرفشان را می ریختند در یک مثل ساده، از آن خنجری می ساختند نیشش ز فولاد، و آن را فرو می د در جگرگاه دشمن. فالمثل اگر یکی از همین قدیمی ها در این دوره حاضر بود، احتمالاً وقتی با خبر دیدار جمعی از مافیای کمک آموزشی، نه ببخشید منظورم ناشران کمک آموزشی است، روبرو می شد می گفت:«از قدیم گفته اند هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد» یا شاید هم می گفت: «دیگی که برای من نجوشد می خواهم سر سگ توش جوشید!»

حکایتی است حکایت نوا و نی

درخواست حذف این مطلب

تو هرگز تنها قدم برنخواهی داشت

درخواست حذف این مطلب


ناراحتم، ولی غمگین نه. خسته ام ولی ناامید نه. ناراحت بودن با غمگین بودن فرق دارد، زمین تا آسمان متفاوت اند این دو. ناراحتی لحظه ای است، گذرا است؛ تنها تا زمانی اجازۀ ماندن دارد که تیمت دوباره پا به میدان بگذارد؛ تا لحظۀ فرارسیدن برد بعدی. ولی غمگین بودن یعنی باخت، یعنی دیگر هیچ امیدی برایت باقی نمانده؛ ولی من سراسر امیدم. خسته ام به خاطر باخت و ناراحتم از باختی که می شد طعم شیرین تری داشته باشد. خسته ام، ولی نا امید نه. فوتبال شبیه ترین است به زندگی، شبیه ترین. اگر این را قبول داشته باشی، می پذیری که قرار نیست همیشه توپ مطابق میل تو پیش برود، قرار نیست پیروزی همیشه برای تو باشد، قرار نیست تا ابد روی مهربان زندگی را ببینی. پس می پذیری که گاهی باید طعم تلخ ش ت را تحمل کنی. باید با ش ت کنار بیایی و باید به زندگی ادامه دهی. باید تلخی ش ت را فراموش کنی، با آن کنار بیایی و درس بگیری از آن. درس بگیری برای فر بهتر، برای شروعی دیگر، برای اینکه جریان زندگی حالا حالاها ادامه دارد. و تو ناامید نیستی. خسته شاید، ولی ناامید نه. ناراحت شاید، ولی غمگین نه.

حالِ خوشِ خواندن

درخواست حذف این مطلب

صبح توی «شبکۀ شما» دو نفر دوست دار کتاب رو به عنوان مهمان برنامه دعوت کرده بودند و صحبتشون دربارۀ کتاب و کتاب خوانی بود. آقای مجری از خانم دوست دار کتاب پرسید چطور کتاب خوان شدید؟ و خانم دوست دار کتاب جواب داد توی دبیرستانمون یک کتابخانۀ چوبی بود که کتاب های زیبایی داشت. و همین باعث شد من کتاب خوان بشم. یاد حرف «بهروز» افتادم که می گفت قشنگ یعنی چه؟ کتاب قشنگی بود یعنی چه؟ یعنی مثلاً جلد گل گلی داشت و طرحش صورتی و یا آبی بود؟ آخه کی دربارۀ کتاب میگه کتاب قشنگی بود؟ یا کتاب های زیبایی داشت؟ یعنی چی که قشنگ بود یا زیبا بود؟

بگذریم. هفتۀ کتاب و کتاب خوانیه و برای این هفته چندتایی پیشنهاد دارم که می تونید انجامشون بدید:

یک، می تونید مراجعه کنید به کتاب خانه های عمومی و به طور رایگان در کتاب خانه های عمومی عضو شوید. می دونم که کتاب گرفتن از کتاب خانه ها گاهی سخته و گاهی هم کتاب های مورد نیاز رو ندارند، ولی این ها بهونه های خوبی نیست. کتابخانه ها به روز نیستند؟ خب سالی یک کتاب از کتاب هاتون رو اهدا کنید به کتابخانه و اگر الآن دارید می گید آخه فقط یک کتاب؟ باید بگم به قول مولوی: «تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز.»

دو، این پنجشنبه، پنجشنبۀ کتابگردی است. پس می تونید به این بهونه سری به کتاب فروشی های سطح شهر بزنید و ضمن گشت وگذار اگر دوست داشتید کت هم ب ید. به خصوص که طرح پاییزه کتاب هست و تا سقف صد هزارتومن می تونید 25 تا 15 درصد هم تخفیف بگیرید.

سه، می تونید به یکی از مراکز انتقال خون شهر رفته و خون اهداء کنید. می دونم ربطی به کتاب و کتاب خوانی نداره، اما کار خوبیه و مهمه.

چهار، اگر هیچ کدوم از سه تای بالا رو هم انجام ندادید، لااقل زیر همین پست یکی دوتا از بهترین رمان ها و مجموعه داستان هایی که خوندید(هم ترجمه هم تألیفی) رو معرفی کنید تا من و دیگران هم استفاده کنیم.

خود زندگی، یک قصه است

درخواست حذف این مطلب

سال پیش، در همچین روزهایی در بیست و هشتیم روز آبان، مطلبی نوشته بودم دربارۀ روز کتاب و کتاب خوانی. پایین آن مطلب سلوچ یا همان علی خودمان، نظر گذاشته بود:«یک بار هم شده به جای کتاب های روانشناسی و موفقیت و علمی و تاریخی و و ... داستان بخوانید. قصه ها بی نظیرن».

همین، راستش خواستم با یک پست بلند بالا دعوت تان کنم به داستان خوانی. ولی تهش رسیدم به همین جملۀ علی: «داستان بخوانید چون قصه ها بی نظیرند.» چون خود همین زندگی هم یک قصه است. یک قصه.

#من_هم_می _آیم

درخواست حذف این مطلب

به بهانۀ پنجمین پویش کتابگردی، کتابخانۀ میرزابنویس برگزار می کند.

وعده دیدار: پنجشنبه یکم آذرماه 97

مکان: کاشان، سمت چپ، نرسیده به مرکز زمین، کتابخانۀ غیررسمی نگارندۀ دوکلمه حرف حساب، یعنی این بندۀ نگارنده.

با همکاری کتابخانۀ میرزابنویس.


با حضور اساتید ارجمند:

مولانا جلال الدین محمد بلخی

خواجه شمس الدین محمدبن بهاءالدین محمد

ابومحمد مشرف الدین مصلح بن عبدالله مشرف

ابوالقاسم فردوسی طوسی

ملا عبداللطیف تسوجی

فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی

نادر ابراهیمی

ابوالفضل زرویی نصرآباد

سید مجتبی آقابزرگ علوی

رخشندۀ اعتصامی

و جمعی دیگر از نویسندگان


سیزده

درخواست حذف این مطلب

-«دوباره سیزده؟»

و زهره می زند زیر خنده. مس ه ها. آب را یک نفس می روم بالا. سیزده، سیزده همه چیز از همین صندلی شمارۀ سیزده شروع شد. هربار که می خواهم بروم کرمان سیزده را می گیرم. سیزده را می گیرم تا شاید در عقب باز شود و تو پشت سر شاگرد شوفر بیایی تو. با لبخندی ملیح و حلقه حلقه هایی که خودشان را رها کرده اند روی صورتت.

همه شان فکر می کنند سیزده را رزرو می کنم چون تک صندلی است و روبروی در عقب. انگار خودم هم باورم شده. «از مردن توی اتوبوس می ترسم. برای همین سیزده را رزرو می کنم. روبروی در عقب است و تک صندلی. اگر اتوبوس چپ کند می شود سریع از آن پرید بیرون.» این جمله ها را یک بار که گیر داده بودند به سیزده سرهم .

پاسگاه نائین بود که اتوبوس ایستاد. ساعت از دوازده گذشته بود. چراغ های آبی وسط سقف، اتاقک اتوبوس را از تاریکی بیابان حفظ می کرد. خواب بودند همه. سیزده را داده بودم عقب و چشم هام را بسته بودم که سرمای هوا پچیدیده بود توی اتوبوس و خورده بود توی صورتم. در عقب اتوبوس که باز شد، زیرچشمی خیره شده بودم به در. تو پشت سر سیبیل آمدی تو. یک کوله پشتی روی شانۀ راستت بود و یک کلاه آبیِ پشمی که کشیده بو روی سرت. چند حلقه مو ریخته شده بود روی پیشانی و عینکی دایره ای که روی چشم هایت بود. تا آمدی تو، بخار نشسته بود روی شیشه ها. دستمالی از جیب کاپشن بیرون آوردی و پاکش کردی. شاگرد شوفر نگاهت کرد و گفت: «اونجا. مو قشنگ.» و با دست اشاره کرده بود به صندلی شماره شانزده. تو نشستی روی شانزده و زیر لب چیزی گفتی. و با نوک کفش هایت کوبیدی پشت سیزده.

سرم را بالا آوردم. نگاهت . کلاهت را برداشته بودی و حلقه های مو ریخته بود روی صورتت. یکی از حلقه ها کنار دُم ابروها را گرفته بود و آمده بود پایین، تا روی گونه هایت که از سرما گل انداخته بود. نوک بینی ات شده بود سرخ سرخ، مثل یک ترب کوچک. توی کشور شما نمی دانم به ترب چه می گویند. دستپاچه شده بودی. شالی آبی رنگ کشیدی روی موها و گفتی:

«oh! het spijt me zo»

نفهمیدم باید چه جو بدهم. برگشته بودم روی سیزده. هزارتا فکر یک هو ریخت بود توی سرم. سرما تنم را پوشاند. حتماً دماغم شده بود رنگ ترب. صورتم غرق شد در حلقه ها. حلقه ها پیچیدند توی دست وپاهام. ص مخملی توی گوشم زنگ می خورد و می گفت: « oh! hit spigit mezo »

سیزده را داده بودم جلو که راحت تر باشی. از جایت بلند شدی. می خواستی کوله ات را جا بدهی آن بالا. این پا و آن پا کرده بودم که بلند شوم یا نه که سیبیل از راه رسیده بود. گُه تو این شانس.

فهم کرده بودم که خارجی هستی. ولی کجایی؟ نمی دانستم. از مدرسه چند کلمۀ انگلیسی به یادم مانده بود. شروع کرده بودم به سرهم am و is و are ها. اگر می دانستم روزی این خزعبلات جایی به کارم می آید همه شان را حفظ می . حیف!

سرم را از کنار سیزده چرخانده بودم سمت تو که از پنجره ستاره ها را نگاه می کردی. گفته بودم:

«?hello woman. what name is»

نگاهم کردی. حلقه های مو را جا داده بودی پشت گوش ها، از پشت دایره های عینک ریز شده بودی توی صورت من. خندیدی و گفتی:

«hi. mijn naamis stella »

و لام استلا را طوری کشیده بودی که لرزه افتاده بود به بند بند تنم. سرم را کشیدم کنار، مچاله شدم توی سیزده. گویی یک نفر سوزنی دست گرفته بود و سوراخ سوراخم می کرد. کله ام شده بود کاسۀ خون. دست وپاهام سرد سرد، کله داغ داغ. فکر می حالا است که از دماغم خون بزند بیرون. نه نمی شد. این طور بی مقدمه نمی شد. نقشه ای لازم داشتم. این شد که دست آ تصمیم گرفته بودم به بهانۀ خوردن آب از سیزده بلند شوم. می دانستم که باید تشنه ات باشد. پیش خودم خیال کرده بودم تا لیوان آب را دستم ببینی، لبخندی می زنی، حلقه ها را می نشانی پشت گوش ها، سرت را می آوری جلو و می گویی:

«می شود کمی هم آب به من بدهی؟»

البته نه این شکلی، به زبان خودتان؛ ولی می گفتی دیگر. آن وقت لبخندی می زدم، لیوان آب را می گرفتم سمتت و می گفتم :«یورولکام بیوتیفول وومن!». بعدش؟ دربارۀ بعدش هیچ فکری نکرده بودم. آنقدر سرم داغ بود که نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم.

بلند شدم. سعی کرده بودم یک راست بروم سمت آب خوری و نگاهم به تو نیفتد. لیوانی برداشته بودم و با لیوان پر از آب پله ها را آمده بودم بالا. خواب بودی. نه، شاید از توی شیشه بیرون را نگاه می کردی، یا اینکه فقط چشم هایت را بسته بودی. نفهمیدم. نگاهی به دوروبر انداختم. همۀ صندلی ها خواب بودند. دست راستم را گذاشتم سر سیزده، دل و جرئت به ج داده بودم و خم شده بودم سمتت. چند تار مو خودشان را رها کرده بودند روی انحنای سفیدرنگ گردن. جمع شده بودی روی صندلی و کاپشن را کشیده بودی رویت. کمی جرأت به خودم داده بودم و آمده بودم نزدیک تر. منتظر بودم چشم هایت را بازکنی، آن چند تار مو را بیاندازی پشت گوش ها. لبخندی بزنم. لبخندی بزنی. دستت را بیاوری جلو و لیوان را از دستم بگیری. چشم هام را بستم و نفسم را داده بودم تو، حلقه ها پیچیده بود توی دست وپایم. تازه داشت کار به جاهای خوبش می رسید که صدای جیغت هوشیارم کرده بود. پیرزن شماره هفده داد زد:«جونّم مرگ شدۀ....» تا خواستم خودم را جمع وجور کنم سیبیلِ از پشت یخه ام را چسبیده بود و کوبیده شده بودم کف اتوبوس. :«نچایی عمو!» تو بلند بلند چیزهایی گفتی که فهم ن . سیاهی ریخته بود توی چشم هایم. احساس می وسط اتوبان خورده ام به یک کامیون حمل زباله. گوش تیز کرده بودم ببینم صدایت کجاست؛ ولی گم بود بین آن همه سروصدا.

چشم که باز کرده بودم مهی غلیظ همه جا را گرفته بود. نوری آبی رنگ افتاده بود روی صورتت. حلقه ها خودشان را از دست آن شال آبی رنگ خلاص کرده بودند و ریخته بودند روی انحنای گردنت. سرم شده بود بشکۀ باروت و گوشۀ لبم آتش گرفته بود. خودم را جمع و آمدم جلو تا بهتر ببینمت. سیبیل خم شده بود روی شعلۀ آبیِ پیک نیک و دودی سفید از دهانش خارج می شد.

پایان

آذر 97


س.ن: داستان ها رو توی وبلاگ منتشر می کنم برای اینکه وقتی خونده شد نقد هم بشه. پس اگر می خونید لطفاً نظرتون رو برام بنویسید.

برای ایزاک عزیز و کتابخانۀ کودک

درخواست حذف این مطلب
ع را صبح در کانال احسان رضایی دیدم و با دیدنش پرت شدم به پانزده-شانزده سال پیش. پرت شدم به کتابخانۀ پرورشی فکری کودک و بنای دایره ای شکلش.

علی جسر المسیب سیبونی...

درخواست حذف این مطلب

میحانه میحانه؛ میحانه میحانه

غابَت شَمِسنا الحلو ما جانه

(مگر وقت دیدارمان نبود؟

آفتابمان غروب کرد و زیباروی ما نیامد)

حَیِک، حَیِک بابَه حَیِک!

اَلف رَحمَة علی بِیک

(آفرین به تو! پدر آمرزیده!

دست مریزاد به تو!)

هَذوله العَذِبونی

هَذوله المَرمُرونی

(این چیزهاست که مرا عذاب می دهد

این چیزهاست که مرا بیچاره کرده!

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

(مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!

مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!)

شرح:

1-«میحانه» اصطلاحی است عامیانه در عراق که به جای جملۀ «ما حان موعدنا» به کار رفته و نشان از خلف وعدۀ معشوق دارد. «میحانه میحانه» از ترانه های عامیانۀ این کشور بوده و «ناظم الغزالی» که این ترانه را اجرا کرده، از خواننده های شناخته شدۀ موسیقی مقامی عربی است.

2-المسیب نیز پلی است در بغداد، روی رودخانۀ دجله

قرمز باش یا بمیر

درخواست حذف این مطلب

می گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می گیرد و تا وقتی احساس می کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می توانید آنچه را که می خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش اقبالی. با جان کندن. ولی خوش بین نیستید. امیدوار بودن با خوش بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس های آدمی. ولی خوش بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته اید که اگر می خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده اید. خیره شده اید و می کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می گویید شاید آن بالا ی دوست تان داشته باشد. شاید آن بالا ی نگاه تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون

از گوشه کنار زندگی

درخواست حذف این مطلب

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط به رفتنش، دارم فکر می کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می گذرد از آن اولین بار. دقیق ترش می شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می شناسم و یخ ارتباط برقرار م رفته رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی دانم چرا بهش می گویند اورکت یی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری» و آن وقت باهم:«ای ساربان کجا می روی، لیلای من کجا می بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می روم سراغ علم آتش و این آقا جابر باشد که می رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط دارم به این چیزها فکر می کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ ترم می کرد. می دانستم که دلتنگ ترم می کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی خورد. داشتم از آمدن بابا می گفتم که توی راه است و می رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حس سرما خورده و قرار است یک هفته ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟

حکایتی است حکایت نوا و نی

درخواست حذف این مطلب

قابل توجه دانشجویان فیزیک

درخواست حذف این مطلب

چند وقتی است که از درس و رهایی پیدا کرده و همراه با مدرک ای فیزیک و پسرک پنج شش ماهه اش وقت آزاد بیشتری دارد. چند وقتی هم می شود که احتمالاً از سر همین بیکاری وبلاگ مرا می خواند. به همین خاطر از من درخواست کرده که برایش اینجا کمی تبلیغات کنم و خب، چه ی جرأت دارد و می تواند روی اش را زمین بزند؟ و اما اصل مطلب:


اگر دانشجوی فیزیک هستید.

اگر در زمینه های درسی خود مشکل دارید.

اگر با یکی از نرم افزارهای فورترن و یا متلب کار می کنید و نیازمند مشاوره و کمک هستید.

اگر در زمینۀ پایان نامه و نوشتنِ مقاله نیاز به مشاوره دارید.

یا اگر ی را می شناسید که در این موارد نیاز به کمک دارد.

همین حالا گوشی خود را بردارید و به صورت خصوصی برای این بندۀ نگارنده پیام بگذارید.


مربای شیرین

درخواست حذف این مطلب

سؤال این است: آیا می شود با «یک شیشۀ مربا» داستان نوشت؟

اگرچه سؤال، سؤال عجیبی به نظر می آید. ولی در جوابش باید بگویم: بلی می شود نوشت. به خصوص اگر نویسندۀ داستان آقای هوشنگ مرادی کرمانی باشد، آن وقت خیلی هم خوب می داند چگونه نان را به تنور بچسباند که نتیجه اش یک طعم ماندگار باشد. «مربای شیرین» یک داستان نود صفحه ای است که دقیقاً با یک شیشۀ مربا نوشته شده. داستانی که ظاهراً برای ردۀ سنی جیم و دال است؛ ولی برای من بیست و شش ساله هم به دلایلی خواندنش لذت بخش بود.

دلیل اولش نوع نگاه نویسنده و جهان بینی همراه با طنز نویسنده است؛ مرادی کرمانی این توانایی را دارد که تلخ ترین انتقادهای اجتماعی را شیرین کند. حرفش را به شکلی می زند بزند که در قدم اول خواننده را به لبخد زدن وادار کند و بعد نیشتری هم به او بزند. دومین دلیلی که داستان «مربای شیرین» را خواندنی می کند سوژۀ داستان است. داستان به این شکل شروع می شود که پسرکی دوازده ساله به نام جواد نشسته و دارد زور می زند تا در یک شیشۀ مربا را باز کند. ولی زورش نمی رسد. مادرش هم با استفاده از ترفندهای مادرانه و گرفتن شیشه زیر شیر آب نمی تواند در شیشه را باز کند. مرد همسایه هم از پس باز در شیشه مربا برنمی آید. این کشمکش به مدرسه می رسد و بچه های مدرسه و معلم ها هم نمی توانند بر در شیشۀ مربا پیروز شوند. جواد شیشۀ مربا را به بقال محله برمی گرداند و از او می خواهد که در شیشه را باز کند. ولی او هم نمی تواند. مرد بقال یکی یکی دیگر شیشه های مربا را امتحان می کند و متوجه می شود که در هیچ یک از شیشه ها باز نمی شود. پسرک شیشۀ مربا را می برد و پیگیر شکایت از کارخانۀ تولیدکننده می شود. خبر در سطح شهر می پیچد، کامیون های توزیع کننده کارخانۀ شبدر مرباها را از سطح شهر جمع می کنند. بازار شایعه داغ می شود. شایعه می شود که قرار است قیمت مربا بالا برود. مردم می ریزند توی مغازه ها و شیشه شیشه مربا می ند. مغازه دارها کارتن های مربایی را مخفی می کنند که کارخانه ها نتوانند آن ها را جمع آوری کنند. شرکت های تعاونی مربا را سهمیه بندی می کنند. قیمت مربا و به خصوص مرباهای شرکت شبدر در بازار بالا می رود. این شایعه که داخل ف برخی درها طلا به کار رفته دهان به دهان می چرخد؛ به همین خاطر قیمت شیشه هایی که شکل خاصی دارند بالاتر هم می رود و مرباهای کارخانۀ شبدر از همۀ مرباها گرانتر می شود.

سوژۀ اصلی داستان همین قدر ساده است. داستان از باز نشدن در یک شیشۀ مربا شروع می شود و همین کشمکش ساده رفته رفته به یک مشکل اساسی در سطح شهر و کشور تبدیل می شود. اینکه بتوانی برای گفتن دغدغه ها و حرف هایت از یک شیشۀ ساده شروع کنی و داستانی بنویسی که نزدیک به نود صفحه ادامه پیدا کند، پیوستگی اش را از دست ندهد، زبانی ساده و روان داشته باشد، وسط های مسیر آبکی نشود و هرز نرود، و پایان خوبی هم داشته باشد، همان هنری است که یک نویسنده را نویسنده و یک داستان را داستان می کند.

سفرنامه قمصر-چشمۀ ملاحسن

درخواست حذف این مطلب

چهار صبح

روزهای ای که قرار است بروم کوه اغلب نمی خوابم. نمی خوابم چون یکی دوبار به قدری خوابم سنگین شده که حتی زنگ گوشی هم دردی را دوا نکرده و تا هشت و نه صبح خواب مانده ام. ساعت چهار صبح بود و کمی ح خواب آلودگی داشتم. تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم و از در خانه تا چهار راه را پیاده طی کنم. (تصویر)

چهار و بیست و سه دقیقه

هوا چند روزی است پاییزی تر شده، آسمان صاف و پر از ستاره است و هلال نازکی از ماه توی آسمان می درخشد. صورت فلکی جبار و دب اکبر را می شود توی آسمان دید. فکر نمی به جز من ی این وقت صبح بیرون از خانه اش باشد. ولی همان موقع بود که نارنجی پوشان شهرداری را دیدم. یکی سمت چپ خیابان و دیگری سمت راست. سلامی عرض و دست مریزادی گفتم. جلوتر چند سگ ایستاده اند و پارس می کنند. یکی از سگ ها سفید رنگ است و دو، نه سه سگ دیگر سیاه رنگ. به نظرم رسید سگ های سیاه ممکن است توله های آن سفیده باشند.

چهار و پنجاه و هشت دقیقه

صبح که از خانه بیرون می زدم دنبال کارت های بانکی ام بودم و به طور تصادقی یکی را برداشتم. کارتی که برداشتم، قرار بود یکی از کارفرمایان (نا)گرامی هفتۀ قبل دویست تومان به شماره حساب همین کارت واریز کند. اول هفته پیام داد و گفت:«فلانی دویست نه، صد و هشتاد واریز ! راضی باش.» و من به این فکر که دفعۀ بعد که گذر پوست به دباغ خانه افتاد، به تلافی هشتاد درصد پروژه اش را پیش ببرم، تحویلش دهم و بگویم: «فلانی راضی باش!» به هرحال، کارت بانکی را که به دستگاه خودپرداز سپردم متوجه شدم به جای صد و هشتاد هزارتومانی هم که گفته هجده هزارتومان ریخته به حساب! بگذریم. حالا باید منتظر باشم صد و شصت و دو هزار تومان دیگر واریز کند به حساب. با این فرض که واریز کند.

پنج و پنج دقیقه

صدای اذان از بلندگوی مسجدها بلند شده، بوی کله پاچه خیابان را گرفته. «کله پاچۀ سید»، همان کله پزی دوران دانشجویی. هنوز در دریای خاطرات غرق نشده بودم که پیرمردی را می بینم سوار بر دوچرخه. از کنارم می گذرد، شالی را دور گردن و صورتش پیچیده و کلاهی سیاه رنگ به سر دارد. دوچرخه اش یک دوچرخۀ قدیمی است. از همان هایی که توی شهر ما به چرخ چینی معروف است و برای اینکه یک متر جلوتر برود، دقیقاً باید به اندازۀ یک مترش پا بزنی. دوچرخه اش در برابر دوچرخه های امروزی شبیه ژیان است در برابر مگان. با این وجود پیرمردهای زیادی را دیده ام که همچنان به این ها وفادار مانده اند. نوعی وابستگی به گذشته، یا شاید سنت. پیرمرد خورجینی هم روی دورچرخه انداخته. دو سر خورجین سنگین شده و شکمش باد کرده. دارم به این فکر می کنم که مردی با سن وسال، آن وقت صبح پی انجام چه کاری می رفته؟

پنج و هفده دقیقه

مسجد جامع کاشان همیشه یک حس خوب در من ایجاد کرده. یک مسجد قدیمی، درست وسط شهر، پیش نیامده بود این وقت روز مسجد جامع را تجربه کنم. بوی کاه گل نم خورده می دهد، بوی تازکی. یاد دیوار کاه گلی خانۀ ننه می افتم و وقت هایی که خیاط خانه را آب پاشی می کردیم. آن وفت دیوار که خیس می شد ریه ها پر می شد از کاه گل (تصویر)

شش

قرار بود ساعت پنج و سی دقیقه حرکت کنیم سمت قمصر. ساعت پنج و چهل دقیقه بالا ه اولین نفر سروکله اش پیدا می شود. سلام و صبح بخیری و انتظار برای رسیدن یکی یکی بچه ها و بالا ه ساعت شش حرکت به سمت قمصر. راننده گویا معین خیلی دوست دارد و از همان لحظۀ نشستن معین دارد بدون وقفه می خواند و ول کن ماجرا هم نیست. آفتاب رفته رفته بالا می آید؛ طلوع خورشید.

هفت و ده دقیقه

قمصر از خیلی نظرها شبیه سمیرم ماست. کوه ها، چشمه ها، پوشش های گیاهی و سرمای هوا حتی. صبح وقتی که یک ربعی راه آمدم پیش خودم گفتم: «چرا این شکلی لباس پوشیدم؟ با این گرمای هوا، خواهیم پخت.» ولی با پیاده شدن از مینی بوس دلیل این شکلی لباس پوشیدنم را فهمیدم. دارم از سرما می لرزم که لیوانی شیشه ای به سمتم تعارف می شود.

-بگیر سوختم!

-چیه این؟

-حلیم.

-حلیم! حلیم کجا بوده؟

-بخور، ویتامین ح داره.

-برا حلقم خوبه!

لیوان حلیم را می گیرم و تلاش می کنم بدون کثیف کاری سربکشم. داغ داغ است و در این سرمای استخوان سوز سر صبح می چسبد. از یک جایی به بعد وظیفۀ سر کشیدن لیوان را می سپارم به علی.

میانۀ راه

اینکه ساعت چند است دیگر اهمیتی ندارد. مهم اتفاق هایی است که تجربه می کنی و منظره هایی است که می بینی. صدای زنگولۀ بزها و ها احاطۀ مان کرده. گله ای که تا خود چشمه، بدون اندکی استراحت پابه پای ما می آید. چند صدای جیغ و صدای پارس های سگ گله. بی اختیار می خوانم: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری...»

رنگ بندی پاییز، برگ های زرد شده، صدای زنگولۀ بزها و هایی که علاقۀ خاصی به مزۀ برگ های خشک شده دارند و صدای چ و خوروچ دندان هایشان که برگ ها را می جوند. دلم می خواست همین جا بنشینم. می رسیم به چشمه. طعم خوش آب چشمه، روشن آتش و تلاش برای یخ نزدن در این سرمایی که دوباره هجوم آورده به دست ها. با چند نفر از بچه ها نشسته ایم و صبحانه می خوریم و حرف می زنیم و می خندیم. می خندیم تاشاید کمی از دست سرما رهایی پیدا کنیم. آتش، چایی آتشی، چند ع یادگاری، اب ع های تکی دیگران و کمی هم چرت و پرت گفتن برای تمام یک روز سرد پاییزی.

مسیر برگشت به سختی مسیر اول نیست. سکوت کوه را دوست دارم. کمی از جمع جدا می شوم و جلوتر از بقیه حرکت می کنم. صدای زنگوله ها از بالای کوه شنیده می شود. برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، ظاهراً یا بیش از اندازه تند آمده ام، یا اینکه بچه ها ایستاده اند برای استراحت. جز من دو سه نفر دیگر هم هستند. می نشینم روی سنگی و کمرم را می دهم به سمت آفتاب. اجازه می دهم گرمای آفتاب بخزد توی تک تک سلول های بدنم. آفتاب سر ظهر حس دلچسب است.

بچه ها دسته دسته پیدایشان می شود. می خندد و می گوید: «اینجا که جوی نیست نشستی گذر عمر ببینی. همه ش یه مشت سنگ و خاکه.» (تصویر)

ساعت دوازده و بیست دقیقه

کل زمانی که داخل مینی بوس بودیم را خو دم. چشم که باز وسط شهر بودیم. روبروی جهاد. پیاده می شوم و راه می افتم سمت خانه. اینبار از کوچه پس کوچه ها و مسیری دیگر.

خنک آن دیگر

درخواست حذف این مطلب

ساعت خوش

درخواست حذف این مطلب
زندگی برای ما فوتبالی ها خیلی پیچیده نیست و اینطوریه که یک وقت هایی تنها با برد و یا باخت تیم مون رنگ دنیامون عوض می شه. برای همین فردا که از راه برسه، عقربه های ساعت توی هال که برای بار دوم به شیش برسند، برای من کل فضازمان متوقف می شه؛ متوقف می شه و بعدش، بعدش دیگه از دو ح خارج نیست؛ یا خوشحال خوشحالم و دوباره پیوند دوستی با زندگی می بندم. و یا اینکه می تونم گل بگیرم به کل این دو هفته ای که گذشت.

آیین سیاووش خوانی

درخواست حذف این مطلب

« نامه، و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی و میدان های بزرگ همه روستاها و پهنه میان چادرهای همه ایل ها. چرا که شاید اصل این اثر برای چنین مخاطبی است. برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین...»

سیاووش خوانی-بهرام بیضایی


در اسطوره های ایرانی سیاووش اسطورۀ باروری زمین است و سیاووش خوانی یک مراسم آیینی است که با گذر سالیان همچنان نیز در برخی از روستاها و اقوام ایرانی اجرا می شود. جیمز فریزر می گوید تفکر بدوی در انسان های نخستین دارای سه مرحله است تا در نهایت به تفکر علمی بیانجامد. مرحلۀ اول جادو و آیین های جادویی است، که در آن مردم با تکیه بر آیین های جادویی قصد دارند کنترل طبیعت را به دست گیرند. مرحلۀ دوم دین و اعتقاد به خدایانی فراطبیعی است. خدایانی که پدیده های طبیعی را کنترل می کنند؛ و به همین خاطر برای هر پدیده خ متصور بودند. خدای آب، خدای آسمان، خدای باروری، خدای جهان پس از مرگ و ... مرحلۀ سوم تلفیق دین و جادوست. که در آن با اجرای آیین های جادویی قصد دارند خدایان را وادارند که دست به کار خاصی بزنند و نظم طبیعت را به سمت خاصی بکشانند. برای مثال با اجرای آیین زنده شدن آدونیس، آدونیس را که نماد باروری و تجدید حیات سالانه است وادار کنند که زنده شود و در نتیجه گیاهان شروع به رویش کنند.

هدف از اجرای آیین سیاووش خوانی نیز همین موضوع باروری و تجدید حیات سالانه بوده و به همین خاطر است که بیضایی در ابتدای کتاب می نویسد:«برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین.»

دربارۀ آیین سیاووش خوانی، گویا سیاووش از خدایان پیشازردشتی ایرانی است و مرتبط با اساطیر باروری و فرهنگ کشاوری است؛ که قدیمی ترین حوزۀ این فرهنگ بین النهرین و رود جیحون بوده. امروزه هنوز مکان هایی در ایران وجود دارند که به نام سیاوشان و یا سیاوش خوانده می شود. از جمله مسجدی در شهر شیراز که نام سیاووش را روی خود دارد. یا روستای سیاووشان که در جنوب غربی آشتیان قرار دارد. قدیمی ترین اثری که از آیین سیاووش خوانی به جا مانده است دیواره ای است در پنجکنت در تاجی تان امروزی که قدمت آن به قرن سوم پیش از میلاد می رسد.

در کتاب های کهن نیز بارها از آیین سیاووش خوانی سخن به میان آمده است. از جمله کتاب تاریخ بخارا: «مردم بخارا را، در کشتن سیاووش نوحه هاست، و مطربان آن را سرود ساخته اند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن، زیادت از سه هزار سال است.»

در این بین داستان جوشیدن خون سیاووش و روییدن گیاه پرسیاووشون از آن نیز در اغلب روایت ها و کتاب های کهن نقل شده است. در کتاب اخبار اسکندر و در سفر او به سیاووش گرد، مقبرۀ بهشتی او چنین وصف شده:«خاک او سرخ بود. خون تازه دید که می جوشید و در میان آن خون گرم، گیاهی برآمده بود سبز و جماعتی مردم آنجا جمع آمده بودند.»

امروز نیز می توان رد آیین سیاووش خوانی را در مراسم های عزارای حسین، ضرب المثل ها و حتی باورهای دینی مردم دید. برای مثال در مراسم های عزاداری سیاه پوشدن و لباس نیلی به تن و کوتاه ن موی سر و صورت نشانه هایی است که همه از آیین سیاووش خوانی به یادگار مانده. یا حتی تزیین تابوت عزا، ماتم گرفتن بر سر پیکرۀ نمادین شهیدان کربلا و استفاده از نمادهایی مثل علم و کتل و تزیین آن ها با نشانه ها و پارچه های رنگارنگ، گرداندن تابوت ها همراه دسته های عزاداری در کوچه و خیابان ها، همه آیین هایی است که برگرفته از آیین سیاووشان و گرداندن تابوت سیاووش در بین مردم است. یا در مراسم نخل گردانی ای که هنوز در ایی از جمله یزد و میبد و کاشان انجام می شود و ظاهراً ریشه در سیاووش خوانی دارد. نخل یک اتاقک چوبی شبکه شبکه ای است که آن را انواع پارچه های ترمه و شال و ... تزیین می کنند و طی آد خاص آن را روی دوش مردم در مراسم های عزاداری می گردانند. در تصاویر و دیوارنگاری هایی که از آیین سیاووش خوانی برجای مانده نیز می توان مردم سوگواری را دید که اتاقکی خیمه مانند را روی دوش حمل می کنند و این اتاقک نمادی است از حمل قربانی مقدس به دنیای پس از مرگ. روی این کجاوه که به شکل درخت نخل است تصاویری از یک گیاه به چشم می خورد که نمادی است از تولد مجدد قربانی در دل خاک. و این تولد دوباره را مردم در وقت آذیین بندی آرزو می کنند. سنت استفاده از طاق نصرت برای مردگان و نخل گردانی در مراسم های عزاداری و تعذیه خوانی ظاهراً نقاط مشترکی با مراسم سیاووش خوانی دارد.

مرگ سیاووش و به جوش آمدن خون او و روییدن پرسیاووشون از خون او حتی در باورهای دینی مردم نیز قابل مشاهده است. به عنوان مثال در پل ذهاب مردم اعتقاد دارند در سالی که به نام مار است، در یکی از روزهای فصل بهار که مطابق هفدهم ماه باشد،خون سیاووش می جوشد و زمان ظهور می کند. یا برخی از مردم قدیم همچنان معتقدند ابری که به سرخی می زند رگه هایی از خون سیاووش را در خود دارد.

مهرداد بهار در کتاب «جستاری چند در فرهنگ ایران» به طور کامل به این اسطوره و آیین پرداخته و دربارۀ آن بحث کرده است.

از داستان زال و رودابه-پنج

درخواست حذف این مطلب

دگر گفت کان برکشیده دو سرو

ز دریای با موج برسان غرو

یکی مرغ دارد بریشان کنام

نشیمش به شام آن بود این به بام

ازین چون بپرد شود برگ خشک

بران بر نشیند دهد بوی مشک

ازآن دو همیشه یکی آبدار

یکی پژمریده شده سوگوار

انسان در باستان، برای همه چیز «روح یا جان» قائل بود. مثلا برای دریا و کوه و سنگ و درخت و حیوان و هر چیز دیگری. همین اعتقاد باستانی است که بعدها در شۀ بشر نهادینه شد و بعدها در شعر هم انعکاس یافت. در صنعت شعری زمانی که برای اشیاء جان قائل می شویم آن را تشخیص می گوییم. مثلا حافظ می گوید:

آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آ شد

امّا این شۀ باستانی که برای هر چیزی جان قائل می شدند از کجا نشأت گرفته بود؟ اقوام باستانی هیچ شۀ علمی نسبت به امور طبیعی نداشتند. مثلا نمی دانستند رودها چگونه جاری می شوند یا دریاها چگونه به وجود آمده اند. انسان چگونه به وجود آمده است. روز و شب چگونه به وجود می آید. درختان چگونه رشد می کنند و گذر فصل ها چگونه اتفاق می افتد و موارد طبیعی دیگر. این ندانستن سبب به وجود آوردن «خدا» برای این نیروها شد. یعنی اقوام باستانی وقتی نیرویی را در جایی می دیدند که توضیحی برای آن نمی یافتند، خ برای آن در نظر می گرفتند، مثل خدای دریاها، خدای طوفان، خدای آسمان، خدای زمین و.... بعدها به مرور زمان برای این وقایع طبیعی، داستان هایی به وجود آوردند که البته این داستان ها حاصل پیوند وقایع تاریخی، طبیعی، علمی و ماورایی بود.

در داستان زال و رودابه، سام زمانی که پریشانی زال را از سویی و از دیگر سو مخالفت شاه با این وصلت را می بیند، نامه ای می نویسد و به دست زال می سپارد و او را به درگاه شاه می فرستد تا شاید دل منوچهر به رحم آید و با خواستۀ زال موافقت کند. منوچهر وقتی زال را می بیند با موبدان و ستاره شناسان خود م می کند و مجلسی ترتیب می دهد تا زال را بیازمایند. هر موبد سؤالی از زال می پرسد و زال پس از کمی درنگ سؤال ها را به نیکویی پاسخ می دهد. از جمله همین چند بیت بالا که پرسشی است که یکی از موبدان مطرح می کند: «دو سرو بلند بینی که از دریای پرموج برآمده و مرغی بر آن دو آشیان دارد، بامداد بر یکی نشیند و شامگاه بر دیگری، چون از درخت نخستین بپرد برگ و بر آن درخت خشک شود و چون بر درخت دیگر نشیند، هوا عطرآگین گردد، بدین شکل پیوسته یکی شاداب باشد و دیگری پژمرده و نزار.»

پاسخ زال به آن پرسش چنین است که:

کنون از نیام این سخن برکشیم

دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر نهان

چنین تا ز گردش به ماهی شود

پر از تیرگی و سیاهی شود

دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند

کزو نیمه شاداب و نیمی نژند

برو مرغ پران چو خورشید دان

جهان را ازو بیم و امید دان

برج های(باره های) فلکی دوازده گانه که در اینجا از آن ها سخن به میان آمده، در حقیقت ابزاری بوده که در دوران باستان از آن برای سنجش گذر زمان استفاده می شده است. در آن دوران چنین تصور می شده که خورشید دور زمین درحال گردش است و در این گردش مسیری دایره ای شکل را طی می کند؛ که به آن «دایرة البروج» می گفته اند. این دایره مسیری فرضی است که هر سی درجه از قوس آن را نمایندۀ یک برج(باره) می دانسته اند. برج بره(حمل) نخستین برج است از این برج های دوازده گانه و ترازو(میزان) هفتمین. اولی در آغاز فصل بهار و دیگری در آغاز خزان قرار گرفته است. خورشید از بره تا ترازو نیمۀ اول این مسیر دایره ای شکل را می پیماید و سپس از ترازو تا ماهی که آ ین برج است نیمۀ دوم دایره را. این دو نیمه در پرسش های موبدان از زال(و در باور پیشینیان) دو سرو دانسته شده اند و خورشید نیز پرنده ای است که از بره تا ترازو روی سرو اول و پس از آن تا به باره ماهی برسد روی سرو دوم آشیان دارد. زال در جواب موبد چنین پاسخ می دهد که: خورشید آنگاه که به بارۀ بره در می آید «اعتدال بهاری» آغاز می شود و از آن پس، روز طولانی تر شده، شب رو به کاهش می گذارد و جهان، تیرگی را پشت سر می نهد. تا زمانی که خورشید به بارۀ ترازو می رسد. در این هنگام «اعتدال پاییزی» آغاز می شود و در نتیجه روزها کوتاه شده و شب ها طولانی تر می شوند. تا اینکه خورشید به بارۀ ماهی برسد. و باز این چرخه تکرار می شود. در نیمۀنخست این دایره جهان پر از شاد و سرسبزی است و در نیمۀ دوم همۀ جهان اندوهگین و افسرده است.


1-شاهنامۀ فردوسی به نثر- سید محمد دبیرسیاقی

2-نامۀ باستان-میرجلال الدین کزازی

غروب شنبۀ خود را چنین بگذرانیم

درخواست حذف این مطلب

به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف این مطلب

می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند.

این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود»

گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟»

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.»

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی»

آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

-«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.»

-«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می خونه؟»

-«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.»

گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟»

-«مرضیه.»

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.»

احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار.

صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.


سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...

درخواست حذف این مطلب
اگر صحبت از قوانین فیزیک و آیرودینامیک باشد زنبورهای عسل نباید پرواز کنند. در واقع بال های زنبور عسل توانایی بلند این ه از روی زمین را ندارند. ولی حقیقت این است که زنبورهای عسل نه تنها پرواز می کنند، بلکه توانایی خیره کننده ای هم در این کار دارند.

شرح تصویر:
شاهین ایزدبار، با شش نشان طلا و یک نقره از مسابقات پاراآسیایی در رشتۀ شنا. برای آن یک نشان نقره هم گفت:«شرمندۀ مردم ایران شدم!»

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...
::
مرا ببخش
اگر فراتر از مرزهای عشق
عاشقت شدم...